من پیر سال و ماه نیام
ب
گاهی یک خبر آدم را پیر میکند؛ گاهی یک نوشته؛ گاهی یک جمله؛ گاهی یک کلمه با نبودنش؛ گاهی همهی اینها با هم...
«فاستقم كما امرت» «همانطور که مامور شدهای ثابت قدم باش»
ب
گاهی یک خبر آدم را پیر میکند؛ گاهی یک نوشته؛ گاهی یک جمله؛ گاهی یک کلمه با نبودنش؛ گاهی همهی اینها با هم...
«فاستقم كما امرت» «همانطور که مامور شدهای ثابت قدم باش»
از تو عبور میکنم، طبق قضیهی حمار.
حتما تا به حال برایتان پیش آمده که دوستی، آشنایی تاریخ تولدتان را
بپرسد. در این مواقع اگر از قبل نیندیشیده باشید تناقضاتی در درونتان به
وجود می آید که بگویم یا نگویم؟ من چه دانم؟! خوب است؟ بد است؟!
چند نکته در این باب:
* این سوال "به ما هو سوال" سوال جالبی نیست. مگر آنکه پرسشگر (یه چیزی در مایه های آزمایشگر) مسئول ثبت نام یا از این دست باشد. چرا که خداوند راههای بسیاری برای آگاهی از این امر قرار داده مثل فیس بوک. البته اگر از این سوال ناراحت می شوید هم باید بگویم مشکل روانی دارید (دور از جون).
* اگر بگویید "چه طور مگه؟" یعنی دارید خودتان را لوس می کنید. ممکن است کاملا ناخودآگاه این را بگویید. ولی بعد از چند لحظه خودتان حس می کنید (لوس کردن را). به این می شود گفت: تجاهل الجاهل.
* اگر بگویید "نمی گم" هم دست کمی از مورد قبل ندارد. مگر آنکه خیلی مرد باشید و در برابر اصرار مخاطب تسلیم نشوید؛ نه آنکه منتظر اصرار باشید. البته دقت کنید که گاهی پیش می آید که "نمی گم" در چارچوب رابطهتان نمی گنجد. مثل صورت سوال.
* اگر دروغ بگویید که بسیار زشت است و به نظر شخص بنده شما دیوانه اید. مگر آنکه جانتان در خطر باشد که در آن صورت هم بهتر است راست بگویید و با شرف بمیرید (انشاءالله شهید از دنیا میروید.).
+ میبینید همهی این رفتارها تصنعی و نچسب است. به این دقت کنید که اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد. مخصوصا کسی که مستقیم میپرسد! پس با نفسی مطمئن و فارغ از هرگونه تعلق، خیلی راحت بگویید؛ بی تامل- بی حساب! اگر هم احساس کردید جنبه ی این قدر آرامش را ندارید شروع کنید به فریاد کشیدن.
واقفم که مساله ی پیش و پا افتاده ایست. اما یکبار برای همیشه هم که شده به جوابی که می دهیم فکر کنیم تا نسنجیده پاسخ نگوییم.
___________________________________________________
پ.ن.1: از آنجا که دانندگان و خوانندگان این وبلاگ به شمار انگشتان یک دست هم به زور می رسند، مخاطب وجدان عام بشری بود.
پ.ن.2: از این که در دوره ی مشروطه خواهی سخن از گل و بلبل می گویم شرم دارم.
یک عمر غفلت، یک لحظه پشیمانی...
خداوندا...
دیانت ما را مانند سیاستمان قرار مده، و سیاستمان را همچون دیانتمان مساز. کار با فضل تو افتاده:
«اللهم اجعل دیانتنا خیرا من سیاستنا و اجعل سیاستنا صالحه»
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند...
"اللهم أصلح «بال»نا".

________________________________
پ.ن: ورود پنگوئن به عرصهی فرهنگ و ادب فارسی.
«ذکر رحمت ربک عبده زکریا» و آنچه را که در پس آن زنده می شود و نمی میرد تا روز برانگیخته شدن. به یاد آر «قال کذلک»هایی را که لرزه بر چهارستون خاص و عام می اندازد و کمتر از چوبی را حنانه می کند.
«واذکر فی الکتاب...» روح القدس را که موید توست، ماهی که گردن نهاده ی کویش شدی، برتر از هزار ماه.تو می دانی و می شناسی لیله را.
سلام بر تو که به اشارتی لب گشودی و دهان ملامت گویان بی حاصل دوختی:
«انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیاً وجعلنی مبارکا این ما کنت و اوصانی بالصلوة و الزکوة ما دمت حیا، و براً بوالدتی و لم یجعلنی جبارا شقیا، والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا»
سلام بر تو در روز میلادت و دو روز دیگری که هنوز نرسیده و در همه ی ایام. سلام بر تو ای وجیه مقرب.براستی که در دل و جان خانه کرده ای و برکت شان بخشیده ای که مبارکی هرکجا که باشی.
پیشتر می خواندیم : «دریغ است ایران که ویران شود | کنام پلنگان و شیران شود»
حالا به کرّات از صدا و سیما می شنویم :
«...
ایران، خاک دلیران ... ایران، کنام شیران
ایران،همیشه جاویدان
...»
________________________________________
پ.ن: ... :))